گنج

شمارهٔ ۴۶ - شمس‌الدین‌جان

شوخ بی‌باکی که کرده خانه مردم خرابتیغ ابرویش برای قتل من دارد شتاب
مانی از بهر هوای صورت زیبای اوچون فلک سرگشته افتادست تا یوم‌الحساب
سوخت مغز استخوان در سینه‌ام از عشق اوکشور دل را بود از دست حسن او عذاب
آنقدر کلک قضا نازید هنگام رقمکز میان خوبرویان تا تو را کرد انتخاب
لاله از داغ تمنای بهار عارضتکرد در صحرای خجلت خیمه حسرت طناب
دیده‌ام خوبان عالم را ولی مانند تونه به هشیاری بدیدم نه به مستی نه به خواب!
یاد آن فرصت که بر روی تو هنگام سحراز سرشک اشک گلگون می‌زدم جای گلاب!
نوبهار عارضت را داد رونق گریه‌امزینت گلزار باشد دائم از رشح سحاب
چاک زد جیب قبای خویش گل اندر چمنز انفعال روی تو چون جیب مستی از شراب
آفتاب خاوری از شرم افتد در کسوفگر ز روی خود کشد آن شاهد موزون نقاب
طغرل از موج خیال من معمای دقیقمی‌شود بیرون به فکر تام چون در خوشاب