گنج

شمارهٔ ۴۵ - سیدجان

سنبل از آشفتگی زلف کژت یک پیچ و تابمصحف روی توام تفسیر دارد صد کتاب
یوسف از شرم جمالت محو زندان گشته استای جمال عالم‌آرای تو روشن ز آفتاب!
در تمنای وصالت دین و دل بر باد شدعاقبت دستم به دامان تو در یوم‌الحساب!
جام می با غیر می‌نوشی تو ای رعنا چرا؟!ز آتش حسرت دل و جان مرا سازی کباب!
آب و تاب عارض و زلفت ندارد بوستانسنبل و گل هر دو از زلف و رخت بی آب و تاب
نیست از عشقت نصیب من به جز داغ فراقاز می وصل تو در گیتی نگشتم کامیاب!
طغرل از عکس جمالش محو حیرت گشته‌امتا فکند از عارض ماه خود آن دلبر نقاب!