شمارهٔ ۴۴
ای ز رخسار تو گل شرمنده در گلزارهاوز خرامت آب را زنجیر حیرانی به پا!
دم به دم سوی تو قلاب محبت میکشدجز دلیل عشق نبود کس به سویت رهنما
نیست غیر از مد آه خود عصای دگرمقامتم شد زیر بار محنت عشقت دو تا
من شهید تیغ هجرم سوی من گامی بزنکاش از خونم بود اندر کف پایت حنا!
در طریق عشوه رفتار تو دستورالعملدر سلوک فتنه آیین تو سرمشق جفا
گر نشینی پیش رویت فتنهها پیدا شودور خرامی، هر طرف آشوب خیزد از قفا
هر نفس از شوق بیتقیید آیین ادبطائر نظاره سازد جانب کویت هوا
کور به چشمی ندارد سرمه از گرد رهت!کیست در عالم نسازد خاک پایت توتیا؟!
کی بود امروز در عالم کسی از عاشقانزیر بار عشق تو مانند من صبرآزما؟!
پرده زیر و بم قانون مضراب جنونکرده ز آهنگ فراقت ساز «عشاق » از «نوا»
میتوان دریافت ساز راحت آزادگاناز طراز آستین شاه و نقش بوریا
بارگاه فقر کم از مسند فغفور نیستاز شکست چینی میآید به گوشم این صدا
ای خوشا، طغرل که بیدل میسراید مصرعیخفته در خون شهیدت جوش گلزار بقا