گنج

شمارهٔ ۴۳

ای بهار ناز بهر زینت گل‌ها بیا!سیر دریا آرزو داری به چشم ما بیا!
کرده‌ام دور از رخت تمهید سامان جنونای سویدای دلم را دافع سودا بیا!
از وفا داریم هر دم آرزوی مقدمتهر بن مو چشم امید است سوی ما بیا!
کی بود بیمی به ما زین سست‌مغزان دغلگر بیایی جانب ما سخت بی‌پروا بیا!
دل ز هجران تو آشفته‌ست چون اوراق گلمرحبا ای غنچه جمعیت دل‌ها بیا!
نیست قانون محبت ساز نیرنگ دوییای تن من خاک پایت آمدی تنها بیا!
ای خوش آن مصرع که طغرل می‌سراید بیدلییا مرا از خود ببر آن جا که هستی یا بیا!