شمارهٔ ۴۱
اگر اینست با خوبان عالم آشناییهاتوان کردن چو نی فریاد از دست جداییها
نآمد زورق من در کنار ساحل وصلشبه بحر عشق هر چندی که کردم ناخداییها!
توان دریافت از مضمون من کوتاهی فکرمکه نخلش را مثل کردم به شمشاد از رساییها
به روی خویش تا کردی دچار آیینه حیرانمکه جوهر را نمیزیبد جلا از خودنماییها!
وفا چون عمر من ای بیوفا هرگز نمیسازیمگر از عمر آموزی تو رسم بیوفاییها؟!
به خاک آرم به زور پنجه گفتار اغیارتاگر در عشق تو با من کند زورآزماییها!
بحمدالله که با دیر محبت مرشدم طغرلبه می آلوده کردم پیرهن از پارساییها!