گنج

شمارهٔ ۴۰

عمرها شد می‌زنم در راه عشقش گام‌هارفتن رنگ است از ما بستن احرام‌ها
اعتبار ما و من از نشئه کیف و کم استفال فرصت می‌زند هر دم صدای جام‌ها
سرخ و زرد این جهان را حاجت اکسیر نیستانقلاب رنگ دارد گردش ایام‌ها!
دارد الهام تسلی از تپش ذوق دلمشهپر جبریل باشد شوخی پیغام‌ها
صید قلاب محبت را رهایی مشکل استخون بسمل می‌تپد از حلقه این دام‌ها
هیچ کس در دهر از جام امل مسرور نیستتلخی زهر است یکسر شربت این کام‌ها
چون سحر خلق جهان کافور دارند در نفسپختگی هرگز نباشد قسمت این خام‌ها
صد فلاطون از ره حکمت نمی‌سازد علاجخشکی نبض جنون از روغن بادام‌ها
طغرل از آوازه هستی عرق گل کرده‌ایمحاصلی جز شرم نبود در نگین زین نام‌ها