شمارهٔ ۳۹
گر خرامد آن پریرو جانب گلزارهاشور محشر میشود در کوچه و بازارها
هر نفس در خانه دل نقش تصویرش بودبا پری هائل نمیگردد در و دیوارها
گردی از خاک کف پایش به هنگام وصالبهر دفع نبض هجران میکنم تومارها!
در طریق عشق جز وحشت نمیباشد دلیلاین سخن را من شنیدستم ز مجنون بارها!
از شمیم حلقه گیسوی عنبرسای اواهرمن را بگسلد اندر میان زنارها
نیست خوبان جهان را چون لبش خوبانیایدیدهام خوبان عالم را ولی بسیارها
خال مشکین بر رخش دیدم تعجب آمدمکش بود صحن حرم منزلگه کفارها
یاد جعد طرهاش در گردنم دامی بودچون طناب خیمه اندر گردن مسمارها
حل نگردد عقدههای این معما در دلتدر سواد زلف او باشد بسی اسرارها!
هیچ در ملک جهان طغرل نمیباشد چنینکش برند از عاشقان دل این چنین دلدارها!