گنج

شمارهٔ ۴

اگر به گوشه چشمی نظر کنی ما رابه یک نگاه کنی صید خویش دل‌ها را!
هزار عابد و زاهد همی‌شود میْ‌نوشبه محفلی که تو گیری به دست صهبا را!
به طوق بندگی گردن نهد چو قمری سروببیند ار به چمن این قد دل‌آرا را!
کشیده مردم چشمت برای قتلم تیرکجا رهم که زند ناوک تو عنقا را!
مشام جان و دل از نکهت تو تر گردداگر به باد دهی زلف عنبرآسا را!
سنای پیر خرابات بایدم گفتنکه داد با من مخمور پای خُم‌جا را!
بیار ساقی قدح را چه جای اهمال استبه رهن باده دهم خرقه مصلا را!
شهید خنجر مژگان او شدم طغرلبکش ز تربت من گر گذر کنی پا را!