شمارهٔ ۲۹
بس که در کوه بلا همسنگ فرهادیم ماشیشه جمعیت خیل پریزادیم ما!
قصر بنیاد دل ما لایق تعمیر نیستمخزن گنجیم و از ویرانی آبادیم ما!
آنقدر سر تا به پا صورت فراقش خواندهایمپای تا سر همچو تار ساز فریادیم ما!
آب تیغش را اگر اینست چون آتش اثرعاقبت همچون غبار خاک بر بادیم ما!
سرمه شد تا چشم ما را گرد چین دامنشدر تتبعخانه چین نقش بهزادیم ما!
شانه شد محرم به زلف عارض چون آفتابزان سبب چون سایه زیر نخل شمشادیم ما!
گر نخواندستیم ز آیین خرد حرفی ولیدر دبستان جنون سرمشق استادیم ما!
نیست مضمونی ز قلاب کمند ما بروندر پی صید معانی بس که صیادیم ما!
نخل او را در چمن دیدیم هرسو جلوهگرهمچو قمری پایبند سرو آزادیم ما
کوس نوبت زن به ما در عشرتآباد جهاندر عروس بکر معنی بس که دامادیم ما!
حبذا طغرل که بیدل میسراید مصرعیهمچو عنقا بینیاز عرض ایجادیم ما!