شمارهٔ ۲۸۲
برد دلم را ز ره زلف سمنسای اوکرد شهید نگه نرگس شهلای او
گشته به هم توأمان از خط کلک ازلدست من و دامنش فرق من و پای او!
کی بود اندر زمین در خور او مسکنی؟!منظر چشمم بود منزل و مأوای او!
گردن سرو سهی خم شده از انفعالدیده مگر در چمن قامت زیبای او؟!
فرش خرام رهش چشم امیدم بودتا نرسد بر زمین نقش کف پای او!
گرچه مسیحا به لب زنده کند مرده رادر فن احیاگری ره نبرد جای او!
هر که به روز آورد شام فراق تو راگر نه به حالش کنی رحم بود وای او!
میشکند چون خزف قیمت در عدنهمچو سخنهای من لعل شکرخای او!
باد تو را آفرین طغرل شاهین وطنکردی تمام از سخن وصف سراپای او!