شمارهٔ ۲۸۱ - سیدجان
سرو و صنوبر شد خجل از قامت زیبای اوآشفته سنبل با سمن از زلف عنبرسای او
یک سو دریده پیرهن گل از گل رویش نگرخون بسته در دل غنچه را دیگر طرف سودای او
در دل هوای عشق او داغست چون من لاله همتیری کجا ننشسته است از نرگس شهلای او؟!
چون از خرامان رفتنش شمشاد حسرت آوردوه این چه قد و قامت است جانست سر تا پای او؟!
آید اگر سوی چمن سرسبز گردد انجمن!خضر نبی پیدا شود از نقش خاک پای او!
نالم چو نی از دوریاش روز و شب و شام و سحرباشد نصیب من شود یک جرعه از صهبای او
از بس غلام درگهش گشتند یکسر صادقانطغرل غلام صادق است گلشن بود مأوای او!