شمارهٔ ۲۸۰
شوخی که بگذرد ز دل ما سنان اوباشد خدنگ حادثه تیر کمان او
در صحن باغ غنچه نشکفته ز انفعالخون میخورد ز حسرت رشک دهان او
وصف حدیث موی میانش چسان کنم؟!ترسم زیان رسد ز سخن در میان او!
ریزد به خاک شربت آب نبات راوقت سخن حلاوت شهد بیان او
بادا همیشه روز و شب و لحظه و زمانچون مردمک به خانه چشمم مکان او!
از ناز اگرچه لب نکشاید مرا بودجزء کرشمه نگهش ترجمان او!
صط کمال طغرل ما رفت در جهاناز بس که شد به نخل سخن آشیان او