گنج

شمارهٔ ۲۷۹

قدر مسیحا برد لعل سخندان اوعقد ثریا درد گوی گریبان او
روضه فردوس را نسبت کویش مده!گلشن جنت کجا طرف گلستان او؟!
شحنه هجران او آن قدرم دور کردمی‌نرسد گرد من هیچ به دامان او!
می‌برد از همدمان در گرو او گوی غمهرکه اگر دل نهد در خم چوگان او
کوه بدخشان اگر معدن لعل آمدهمخزن گوهر بود لعل بدخشان او!
سلسله زلف او پای به دامن کشیدکی بودش منطقی مانع دوران او؟!
صیقل خورشید ازآن داد به رویش جلابود غباری مگر از خط ریحان او؟!
بود نوای تواش زمزمه طغرلمشهره آفاق شد زان همه الحان او!