شمارهٔ ۲۷۸
بتی دارم که صد میخانه باشد در کنار اوبتان را فرض باشد سجده طواف مزار او
نباشد باغ امکان را گلی همچون گل رویشاگر چندی که نشکفتهست یک گل از هزار او
گلوی تشنهام میخواهد آبی از دلم تیغشطریق ظلم و آیین ستم باشد شعار او
به خوبی گرچه نبود در جهان مانند او لیکنخوش آن ساعت که جان باشد شهید انتظار او!
نثار خاک پایش تحفهای جان در بغل دارمبه امیدی رسد شاید اگر امیدوار او!
گلی از گلبن وصلش توان چیدن ازآن باغیکه باشد آشیان مرغ عنقا در چنار او
کنون چون کافرون در حکم منسوخ العمل باشدسلوک داروگیر دلبران از گیرودار او
نبودی گر شریک درس غم با محنت مجنونتوان بودن کنون پروانه شمع مزار او
مرا باشد روان و روح و جسم و جان و تن طغرلنثار او نثار او نثار او نثار او!!