گنج

شمارهٔ ۲۷۵ - تاجی‌جان

تاب رخت ندارد خورشید طاق گردونبشکسته قدر یاقوت از این دو لعل میگون
امروز چون تو شاهی نبود به ملک خوبییکسر سپاه غمزه همراه چشم مفتون
جاری شود ز چشمم گریم اگر ز هجرتمردم به آب ماند نهری شود چو جیحون
یارب ز ظلم کوشی دائم چرا خموشیرخ را همیشه پوشی از عاشقان محزون؟!
جام شراب تا کی با غیر ما بنوشی؟!ای لیلی زمانه رحمی به حال مجنون!
اندر حریم وصلت محرم همیشه اغیاربا ما که مردم از غم لطفی به حق بیچون!
نامت به هر سر بیت بنهاده همچو تاجیجان شد برون که طغرل تا وا کشید مضمون