شمارهٔ ۲۷۴
آه از جوش صفای طبع معنیزای منزنگ غم آیینهسان بگرفته سر تا پای من!
عاقبت از دست نیرنگ زلیخای قدرگوشه زندان محنت شد چو یوسف جای من!
مهر راحت دشمنم گردیده از بخت سیهدوستان را نیست هرگز ذرهای پروای من!
تا شدم من محرم میخانه بزم وجودباده عشرت نخواهی یافت از مینای من!
مشتری اقبال نظمم لیک در بازار دهرجز قماش غم نباشد دیگری سودای من!
دستبند دعویام بود حلقه زلف بتانزان سبب شد بسته بیزنجیر اکنون پای من!
گشتم از تهمت اسیر دوزخ قهر عدویاد چون گلزار جنت منزل و مأوای من!
طغرل از جور فلک گشتم اسیر قید غمگرنه لطف حق ببخشاید به حالم وای من!