گنج

شمارهٔ ۲۷۳

تا کشد از رخ نقاب آن ماه سیمین‌ساق منغوطه در حیرت زند این دیده مشتاق من
طاق ابرویش بدیدم جفت کلفت شد دلمرفت در سودای او بر باد جفت و طاق من!
بر سرم افتاده تا سودای آن شیرین‌سخنمی‌سزد بر کهکشان پهلو زند قلپاق من!
ماش دل دادیم چون گندم به عشق او نخودقسمت سیمرغ غم شد ارزن و قوناق من
گوشت از تن رفت آخر در هوای وصل اوماند در صحرای هجران استخوان قاق من!
تا بدیدم ساق سیمینش دلم بیمار شدحبذا قربان ساق او تن ناساق من!
در جهان مثل قدش چاقم نمی‌گیرد دگربس که چون سرو قد او راست باشد چاق من
از کمان با ضرب بازو راست تیر آید برونشد رقیب کج‌سعادت راست از شلاق من
طغرل اوج کمالم صید معنی می‌کنملفظ بی‌معنی بود بی‌جا مکن اطلاق من!