شمارهٔ ۲۷۲
سواد سرمه شام است در چشم نگار منبه جز ظلمت دگر چیزی نبیند روزگار من
ازآن سرگشتهام در وادی عشق پریروییکه باشد مرکز پرگار حسرت اختیار من
نباشد حاصل عمرم به جز داغ جداییهاکجا سر بر زند جز لاله از خاک مزار من؟!
چرا مهر بتان با عاشقان بوالهوس باشد؟ازین سواد و غم یارب تبه شد حال زار من!
اگر چه دورم از دیدار وصل او ولی باشدکتاب لوح دیوان خیالش در کنار من
هزار افتاده دارد بر سر کویش چو من لیکنبه جز صوت فراق او نیابی از هزار من!
ز بیم آنکه ننشیند به چین دامنش گردیبه راهش آب میپاشید چشم انتظار من
ز بس کردم تحمل در غم هجران او طغرلمیان عاشقان بسیار باشد اعتبار من