گنج

شمارهٔ ۲۷۰- باسط‌جان

با برگ رخسار گلت ای گل‌بدن خوارم مکن!ناز غمت را لایقم سوزان در نارم مکن!
آزرده عشق توام نآزار و زاری را ببینزاری چو من کم باشدت بسیار آزارم مکن!
سر باختم من با سرت سر را نگیرم از درتسردار عشق بی‌سرم سردار سردارم مکن!
طول کمند کاکلت دستم ز دین کوتاه کردبا خاک پایت ای صنم جز زلف زنارم مکن!
جیب قبا کردم قبا یکباره از پیغام تومانند احول‌طینتان دو دیده را چارم مکن!
آموختم درس غمت پر شد مرا در سینه غمدر سینه من شد غمت در سینه تکرارم مکن!
نورس‌گلا با عارضت دل دادم و عاری شدممانند خال عارضی از بیدلی عارم مکن!
من طغرل زار توام یارم نه اغیار توامای یار اگر یار منی در سلک اغیارم مکن!