شمارهٔ ۲۵۸
نباشد جز حساب غم به جدول خط تقویممکه مجنون در دبستان جنون دادست تعلیمم
شمارم نقد امروز از کمال فرصت فرداچو ماه نو بود در مسند تاریخ تقدیمم
بسی لاف محبت میزدم در سلک عشاقشمرا آخر جواز این منادی کرد ترخیمم
به مهر بیخودی شد ختم طغرایی مثال مننمیباشد جز احکام جنون دیگر در اقلیمم
گدازم کرده صراف قضا در بوته محنتعیار پاک دارم نیست از عیب کسان بیمم
ازآن روزی که شد امرم در اقلیم سخن جاریبه جز بخت سیه نبود به فرق خویش دیهیمم
چنان سامان دامن کردهام کنج قناعت راکه اندر دل نمیباشد تمنای زر و سیمم
نصیبی نیست جز میراث مجنون از قضا با منهمین باشد مرا از سرنوشت جبهه تقسیمم
به سنبل قصه زلف بناگوشش بیان کردمبه روی گل ز خجلت تا نبرد از شرم تعمیمم
به تحریر تبسم از لب لعلش همیجوشدزلال زندگی چون موج می از چشمه میمم
ز راه بیخودی امروز مانند سرشک خودسری در پای او میافکنم اینست تصمیمم
قلم آمد پی تحریر موج تیغ ابرویشهلال از چرخ چون قوس قزح خم شد به تعظیمم
خوشا از مصرع سلطان اورنگ سخن بیدلشکوه و فقر ملک بینیازی کرد تسلیمم