شمارهٔ ۲۵۷
ندانم نشئه از پیمانه چشم که در جاممزند بر هم دم صبح نشاطم ظلمت شامم!
به دیوان خیالم نیست غیر از ابجد عشقشز نقش این نگین باشد بلندآوازه نامم
گل طبعم شکفته از نسیم نکتهسنجیهاسراپا دم زند از پخته مغزی میوه خامم
تپیدم ناله کردم سوختم با خویش پیچیدمبه موج بیقراری ناخدا گردید آرامم
حصول مدعا در چهره دهرست ناپیدابه جای شهد شد حنظل نصیب از دور ایامم!
می شادی به هرکس قسمت از روز ازل باشدنشد از ساقی دور فلک یک جرعه در کامم
کجا آید مرا طغرل به خاطر جنت و حورشکه همچون هاله امشب من همآغوش مه تامم؟!