شمارهٔ ۲۵۶
آبله شد سد ره منزلمدست کرم را عرق سائلم
رفت دلم در پی عرض ادببار امانت نکشد محملم
دور مبادا ز جبینم عرقداد به طوفان هوس ساحلم!
میروم از خویش به مشق تپشبسمل شوقم ادیب قاتلم
سبز نشد مزرع آمال مننیست به جز یأس دگر حاصلم!
چند روی از پی این داروگیر؟!گشت چو منصور حق از باطلم!
دور سخن آمده اکنون به منسلسله حلقه این محفلم!
سالک راهی نشود باورتهرچه زبان گفت ز حرف دلم
حرمت خونم که حلال تو بادناز به تیغ تو کند بسملم
دوش گذشتم سوی باغ سخنگل دمد امروز ز آب و گلم
طغرل ازین مصرع بیدل خوشمبیتو فتادست الم بر دلم!