شمارهٔ ۲۵۳
گرفتار کمند آن خم زلف بناگوشمحبابآسا به سودای خیالش خانهبردوشم!
ادیبا با من از درس خرد دیگر مگو حرفیچو مجنون در خیال طره لیلی بود هوشم!
نمیخواهم به غیر از دولت دیدار وصل اواگر فرزند خورشید فلک آید در آغوشم!
مرا از زندگی بهتر که مردن در تمنایشگر در جام جم آب حیات آید نمینوشم!
همین شد سرنوشت قسمت روز ازل با منقضا از حلقهای داغ غلامی کرد در گوشم!
نباشد درخور من هیچ لاف نغمه شوقشز تشویر حرارتهای عشق یار در جوشم
خوشا در پیکر من کسوت خاک درش طغرلبه جای پیرهن جز او ز عالم چشم میپوشم!