شمارهٔ ۲۵۲
چو می از آتش شوق وصال یار در جوشمبه صد مضراب میتازد فغانم لیک خاموشم
اگر چندی که چون سروم درین گلشن به آزادیغلام همتم جز حلقه او نیست در گوشم
نصیب از قسمت جام ازل با منمسئلهای دارم ولیکن پنبهدرگوشم
خویش تا دادم عنان صبر و طاقت رایاد پایبوسش رفته از من پیشتر هوشم!
زآن روزی که جانم شد نشان ناوک تیرشز بار عشق او خم گشته مانند کمان دوشم
تجرد مشربم آسوده اندر بستر راحتبه غیر از شاهد معنی نمیباشد در آغوشم
غریق لجه عشقم چه میپرسی ز احوالم؟!وطن در جیب خود دارم حباب خانهبردوشم!
نمیباشد لباسی در بر من غیر عریانیندارم کسوت دیگر ز عالم چشم میپوشم
برد هوش از سرم طغرل همین یک مصرع بیدلجهان تعبیر بود آنجا که من خواب فراموشم