شمارهٔ ۲۵۴
ندانم شمع رخسار که روشن شد ز آمالمکه چون پروانه صرف سوختنها شد پر و بالم
اگر صد ره کتاب عشق را خوانی نمییابیبه جز شرح جنون از نسخه دیوان اعمالم
به یاد عید وصلش سلخ ماه من شود بدریغرورآرای عیشم غره ایام شوالم
کتاب مشکلات عشق من نحو دگر باشدنمیفهمد به جز مجنون دگر کس شرح احوالم
من از بار ضعیفی آنقدر گردیدهام لاغرتو پنداری که سرمشق صدای ناله و نالم
ندارد گشت راهت مهره نرد بساط مننشان سعد هرگز نیست اندر قرعه فالم
فسون طالعم از شام نومیدی اثر داردندامت گل کند از شوخی و نیرنگ آمالم
به حیرت غوطه خوردم از تماشای جمال اوکه چون آیینه از نظاره رخسار او لالم
تنزل از طریق رونق بختم نگون سازدبه جز ادبار نبود حاصل سامان اقبالم
عصایی بر کفم امروز از چوب کمان بایدکه من در زیر بار عشق او خم گشته چون دالم
چه خوش گفتهست طغرل شاه اورنگ سخن بیدلدماغ شهرت عنقا ندارد ریزش بالم