شمارهٔ ۲۴۷
بساط هستی خود را به راهت خاک میسازماگر باشد زمین ناساز با افلاک میسازم!
لبم از آتش شوق محبت خشک شد لیکنز اشک خونفشان مژگان خود نمناک میسازم
لباسی در بر من نیست اکنون غیر رسواییگریبان تا به دامان قیامت چاک میسازم
ازآن روزی که دورم از دم صبح وصال اوچو شمع شام هجر آه از دل غمناک میسازم
نباشد معبدی جز گوشه میخانهام دیگراگر زاهد شوم از چوب رز مسواک میسازم
جهانی گشت یکسر کشته چشم سیهمستشکفن اندر شهید او ز برگ تاک میسازم
چنان مستم من از جام خیال باده شوقشکه صبح وصل کی از شام هجر ادراک میسازم؟!
درین وادی ز سامان شکار من چه میپرسیکه از صید معانی زینت فتراک میسازم!
ز تاب شعله شوق تو خاکستر شدم لیکنغبار کلفت از آیینه دل پاک میسازم
خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن بیدلبه ذوق جستجویت جیب هستی چاک میسازم