گنج

شمارهٔ ۲۴۸

به عالم خویش را از بی‌خودی افسانه می‌سازمبه یاد جام وصلش نعره مستانه می‌سازم!
اگر باشد کلید قفل جنت صحنه زاهدز اشک خویش من هم سبحه صد دانه می‌سازم!
به مردم گر همین باشد طریق آشنایی‌هاچو اشک نوک مژگان خویش را بیگانه می‌سازم!
مپرسید از سواد قصه روز سیاه منشب آن زلف را کوته ازین افسانه می‌سازم!
اگر سامان استغنا و تمکین تو این باشدبه راهت ز انتظار از چوب نرگس خانه می‌سازم!
خیال زلفش از خواب پریشان کرد بیدارمقلم در وصف تابش از زبان شانه می‌سازم
ادایت گشت اکنون مانع ذوق سجود منبت نازآفرینم گر تویی بتخانه می‌سازم!
فروغ عارضت هر جا چراغ بزم محفل شدبه گرد شمع رویت خویش را پروانه می‌سازم
نمی‌ترسم ز نیرنگ و فسون مار آن گیسووطن چون گنج عمری شد که در ویرانه می‌سازم!
ازان روزی که شد پابند زنجیر سر زلفتبه زنجیرت که خود را بعد ازین دیوانه می‌سازم!
چه خوش گفته‌ست اینجا بیدل بزم ادب طغرلهمان گرد سرت می‌گردم و پیمانه می‌سازم