شمارهٔ ۲۴
هرکه در دشت جنون بیند من دیوانه راکی شود مانند مجنون آشنا بیگانه را؟!
حسن خوبان را جلا باشد نگاه عاشقاناعتباری نیست اینجا شمع بیپروانه را!
الفتی دارد خیال مار گیسویش به دلگنج بسیار است گویا خاک این ویرانه را!
از سر سودای زلف او چنان سازم گذرای فسونگر با که میگویی تو این افسانه را؟!
با نگاهی کلبه احسان ما آباد کننیست جز مد نگه معمار این کاشانه را
تا توانی در نگارستان چشمش کن نظرای بسا افسون که باشد این عجایبخانه را!
طغرل اسرار ادب از باده روشن میشودنیست جز پیر طریقت مرشدی میخانه را!