شمارهٔ ۲۳
تا به اوج دلبری زد اخترش دنباله راماه در آغوش خود گم کرد خط هاله را
سرمه از بخت سیه در کام فریاد من استاز سپند ما شنیدن نیست هرگز ناله را!
داغ سودای خیال وصل تو بردم به خاکمینبینی در مزار من به غیر از لاله را!
جان دهد چون معجز عیسی به هنگام سخنلهجه لعل لب او مرده صدساله را!
سوخت اندر مجمر عشقش دلم همچون سپندمحرم این می نکردم ساغر بتخانه را
نسبت سوز درون من به اشک غیر کردامتیازی از گوهر هرگز نباشد ژاله را؟!
طغرل از سودای او شد تا دلم آتش نسبمینشاند برق آهم شعله جواله را