شمارهٔ ۲۵
تا ز عکس خویش کردی سرفراز آیینه راباشد اندر روی تو روی نیاز آیینه را
دیده شد تا محرم نظاره رخسار توحیرت ما کرد آخر ترکتاز آیینه را
شمعسان پروانه عکس خود آرد در بغلگر همین باشد غم سوز و گداز آیینه را
آنقدر فهمیدهام از صورت تحقیق دلدر حقیقت نیست آیین مجاز آیینه را!
کی بلند و پست عالم منع روشندل کند؟!نیست در راه صفا شیب و فراز آیینه را!
از سجود جبهه روشن ساز قلب خویشتنیک جهان دل صاف باشد از نماز آیینه را!
آنقدر از جلوه تیهو به حیرت غوطه زدعرض جوهر باشد اکنون چشم باز آیینه را
بس که یکسان است در تحقیق حسن و قبح خلقامتیازی نیست غیر از امتیاز آیینه را!
نیست ز آیین ادب آیینه طغرل پیش اوهمچو جوهر بشکند ترسم ز ناز آیینه را!