شمارهٔ ۲۳۹ - فیضاللهجان
فروزد شمع رخسارش اگر در کلبه تارمبه آغوش تپش از بیخودی پروانه آثارم
یکی سرگشتهام در وادی عشق پریروییکه جز اندوه و کلفت نیست دیگر یار غمخوارم!
ضیای مهر رخسارش به ایمانم کند دعوتسواد کفر زلفش میکند تکلیف زنارم
اگر دستم رسد با دامن وصل نگار ای دلیقین دانی که تا روز قیامت هیچ نگذارم!
لبش هر دم حیات تازه میبخشد مسیحاسااگرچه میکشد تیر نگه هر روز صد بارم
هلال ابرویش عید صیام آمد به چشم منکه تا از خون دل کردم تمام امروز افطارم
چنان گردیدهام محو تماشای جمال اوبه مرآت تحیر همچو عکس نقش دیوارم
ازآن روزی که سودای خیالش بر سرم آمدبه بازار محبت نقل جان خود به کف دارم
نقاب از رخ نیندازد معمای من طغرلکه خالی از تکلف نیست مضمونهای اشعارم