گنج

شمارهٔ ۲۳۸

صفحه دل را ز موج باده تا مستر زدمقرعه فال طرب من از خط ساغر زدم
مسند غم بارگاه شهریار عشق بودبی‌خود از ترک ادب من حلقه بر این در زدم
جوش طوفان سرشکم داشت امواج دگراز هجوم سیل غم زین بحر دامن بر زدم
از نگینم شهرت شور و جنون پیدا نشدخاتمی از نامی مجنون من بر انگشتر زدم
سوختم از شوق من در محفل ناز ادبتیره شد آیینه این بزم خاکستر زدم
هر که در دیوان عشاقش به سلک غم نبودنامش از نامحرمی از سطر این دفتر زدم
بس که بودم در ثبات بار عشقش همچو کوهدامن خود را به پای خویش از لنگر زدم
پرتوی در کلبه‌ام از لمعه دیدار کیست؟!آتشی پروانه‌سان امشب به بال و پر زدم!
یک گل مطلب نچیدم من ز گلزار امیدعاقبت دست ندامت همچو گل بر سر زدم
گر به دل از یاد چشمش راه راحت داشتماز خیال آن مژه بر سینه صد خنجر زدم
گفتم از شرح حدیث عشق زاهد را چه سود؟!بی‌اثر گویا غلط بانگی به گوش کر زدم!
داشتم کلکی من از چوب صنوبر عاقبتیک قلم از بر تحریر قد او سر زدم
تا شود باغ سخن رنگین ز فیض معنی‌امبر رخ مضمون گل از فکر خود نشتر زدم
با چنین دانش ببین طغرل که بیدل گفته استمن هم از نامحرمی بانگی برون در زدم