شمارهٔ ۲۳۶
کتاب عشق میخوانم کنون فهم سبق کردمبه استاد خرد بیجا ازین مبحث نطق کردم
همیکردم به کلک فکر تحریر جمال اوبه وصف نوبت رخسار او گل در طبق کردم
ازآن روزی که بنمودم به جنت نسبت کویشز خجلت آب گشتم خویش را غرق عرق کردم
نمودم من قضای سنت پیشین خود دیگربه زیر شام زلفش روی او فهم شفق کردم
کمر چون خامه بربستم به توصیف سراپایشقلم در شهد مضمون لبش افتاد شق کردم
بسی خلق جهان بنوشته شرح نسخه حسنشمن اندر مصحف رویش ز برگ گل ورق کردم
مپرس از رأیت منصوری این داروگیر منهمین بس شاهدم در عشق او دعوای حق کردم
ز درس عشق او با من نشد غیر از جنون حاصلچو مجنون خویش را رسوای عالم زین سبق کردم
چه خوش گفتهست طغرل حضرت بحر سخن بیدلبه ساغر آب رویی داشتم سد رمق کردم