شمارهٔ ۲۳۲
کاش در بزم ادب من دلبری میداشتمپیش خود مانند مینا ساغری میداشتم
رایتم از عشق او میسود سر اندر فلکگر ز نقش خاک پایش افسری میداشتم!
ساز قانون محبت پرده عشقم دریدکاش مینشنودم و گوش کری میداشتم
میشدم من سربلند سجده ناز ادبچون صراحی خطبه بیمنبری میداشتم
جز گل مطلب نمیچیدم ز گلزار امیددر بهار این عمل چشم تری میداشتم
سوختم پروانهسان در آتش داغ غمشمیپریدم سوی او بال و پری میداشتم
همدم بزم وصالم جز غم لیلی نبودهمچو مجنون گر ز خارا بستری میداشتم!
نسخههای عشق او از بس که بیشیرازه بودمینوشتم شرح غم را مستری میداشتم
میشد اندر دیدهام عکس حقیقت روبهروبر رخ آیینه گر خاکستری میداشتم
نزد این بیدانشان فرق حذف از در نبودور نه در بحر سخن من گوهری میداشتم!
حبذا از مصرع بیدل که طغرل گفته استخاک میکردم به راهت گر سری میداشتم!