گنج

شمارهٔ ۲۳۱

برنمی‌آید برون از سینه آسان ناله‌امسرمه‌سان در عهد چشمش بسته پیمان ناله‌ام
از تو ای شور جنون ساز دگر دارم هوستا شود از پرده خاموشی عریان ناله‌ام
آنقدر در مجمر داغ ادب اخگر شدمدر نظر آید تو را شمع شبستان ناله‌ام؟!
نیست خالی با همه تعجیل از پیغام وصلمی‌رسد از کوی او برچیده دامان ناله‌ام
در خیال زلف او اینست گر سامان منتا کجا خواهد شدن یارب پریشان ناله‌ام؟!
مشتری خواهی تو گر جنس از دکان اعتبارقیمت بسیار دارد نیست ارزان ناله‌ام!
خانه صبرم ثباتی داشت از دیدار اوقصر تمکینم کند امروز ویران ناله‌ام
هر کسی بار امانت را به جایی می‌نهدبشنوی هرگه گذشتی از نیستان ناله‌ام
گشته از بار فراقش دوش من همچون کمانآه من امروز چون تیرست پیکان ناله‌ام!
حبذا طغرل که می‌گوید مه اوج سخنبعد ازین این نه فلک گوییست چوگان ناله‌ام!