شمارهٔ ۲۳۰
بشنود بلبل اگر اندر گلستان نالهاممیکند اندر چمن تمهید سامان نالهام
بهر ساز خویش نی از چوب طوبا بایدمتا رسد در گوش آن سرو خرامان نالهام
عرض مطلب نیست حاجت پیش ارباب کرمسر زند در پاش از چاک گریبان نالهام
سوختم پروانهسان در آتش شوق عملمیکند در شام غم جوش چراغان نالهام
زینهار ای آرزو گستاخ بر آن در مروخسرو غم را بود امروز دربان نالهام
خوشهچین خرمن گیسوی مشکینش بودمزآن سبب رفتهست اندر سنبلستان نالهام
ساز ما هر چند در بازار عبرت کمبهاستنزد عشاق است لیکن خوشتر از جان نالهام
نیست حاجت در مریض عشق داروی دگرهست در زخم غم او بس که درمان نالهام
نالم از یک مصرع بیدل که طغرل گفته استدرد آن دارم که خواهد شد پریشان نالهام