شمارهٔ ۲۳۳
طربپیمای عشقم خاکساریهاست معراجمتپیدنها بود طومار نبض سعیالحاجم
چراغم یافت آخر از خموشی سرفرازیهامرصع شد ز سنگ سرمه گویا گوهر تاجم
سفیر بلبل آهم چو نی گر ناله انگیزدنیستان یک قلم آتش شود ز اخگر دهد باجم
به سعی گفتگوی او سرم در پای دار آمدبه فتوای محبت گوییا منصور حلاجم
بیا ای مشرق صبح سعادت در برم یک دمکه من از بهر تشریف قدومت سخت محتاجم!
ازآن روزی که نخل قامتت بشکست طوبی رابه سودای خیال سرو بالای تو دراجم
بلند است آنقدر فکر بلندم در سخن طغرلتو پنداری که اندر تار و پود شعر نساجم