گنج

شمارهٔ ۲۱۷ - حبیب‌جان

حافظت از چشم بد بادا خداوند تعالباد یارب نخل قدت در محل اعتدال!
باده پیمای می میخانه شوق توامچند پنهان می‌کنی رخ را ز ما بنما جمال!
یک شبی سوی من سرگشته محزون بیاعمرها شد در فراقم من به امید وصال
با که از جبر و جفایت شمه‌ای سازم بیان؟!جز دل افسرده نبود محرمی در این مقال!
چاره درد دل بیچاره‌ام ساز ای حبیبمرهم از وصلت بنه دیگر مرا نبود مجال!
از چه رو زافتادگان خویش واقف نیستیقدر ما را می‌ندانی طفلی ای نازک‌نهال!
ناله‌ها کردم چو نی تأثیر در گوشت نکردطغرل آشفته را هرگز نگفتی چیست حال!