شمارهٔ ۲۱۸
مرا شوریست بر سر از غم دلنمیدانم کنون بیش و کم دل
ترشح میکند از دیده مندمادم اشک خونین از یم دل
یکی امروز با ما سیر دل کنکه دارد عالمی این عالم دل!
برافشان دانه کشت مرادتشود سرسبز و خرم از نم دل
نشین در پرده مضراب سازشبسی دارد نوا زیر و بم دل
نمیگردد دگر صید کمانتغزال وحشی ما از رم دل!
طواف کعبه دل کن که نوشیز چاه مدعایت زمزم دل
قبول کس نگردد این حکایتاگر گویی که باشد محرم دل
دل خود را به مهر دل قوی کنکه باشد عقد پروین شبنم دل
خرد بر چرخ میساید علم رالوایش گر بود از پرچم دل!
درین محنتسرا امروز طغرلنمییابم کسی را همدم دل!