گنج

شمارهٔ ۲۱۵

دارد چمن ز رونق فصل بهار رنگهر برگ گل گرفته مگر از هزار رنگ؟!
امروز در بساط گلستان به فرش نازخوابیده است شاهد گل در کنار رنگ
مانند زاهدان تو به سجاده چمناز دانه‌های سبحه شبنم شمار رنگ
دارد به باغ عزم سفر کاروان گلگویا که می‌رود ز پی نوبهار رنگ
از بس که ریختم به فراقش سرشک غمچشمم برد به گریه ز شمع مزار رنگ
نظاره کن به باغ که فرصت غنیمت استاز بس که گشته توسن گل را سوار رنگ!
بیرنگی است رنگ خم نیلی فلکگر نیست باور تو ازین خم برآر رنگ!
گل را به پیش روی تو سامان خجلت استنبود به جز عرق به رخ شرمسار رنگ
طغرل نگر که حضرت بیدل چه گفته استاینجاست بی‌بقا گل و بی‌اعتبار رنگ!