شمارهٔ ۲۱۱
ای به خوبی در میان خوبرویان معترفجبهه گل راست از شرم رخت داغ کلف!
گرچه در بند جنونم لیک هرسو میکشددامن زلفش گریبان مرا از هر طرف
خاک گردیدم به راهش بر امید انتظارگر رسد پایش به فرقم بس بود اینم شرف!
پای نه در وادی غم دامن از عالم بکشتا به کی پیچی سر خود در گریبان چون کشف؟!
خواندهام درس محبت پیش استاد جنونشد ازآن اسرار عشق او دلم را منکشف
نیست این صحرای عالم جز چراگاه دوآبتا به کی چشم تو باشد همچو حیوان در علف؟!
مگذر از آیین نیکانی که بودند قبل ازینرفتگان رفتند اندر سنت اهل صلف
با هنر بگذر تو از غواصی بحر سخنبرنیاید در قیمت از درون هر صدف
بس که در ملک معانی من نشان شهرتمسینه من شد ازآن تیر حوادث را هدف
صد در معنی به سلک نظم میآرم ولینیست صرافی که سازد فرق گوهر از خزف
بندهای از بندگان حضرت عشقم کنونگرچه باشم در قطار آل سلطان نجف
آفرین بر مصرع بیدل که طغرل گفته استناتوانی عالمی دارد تکلف بر طرف