گنج

شمارهٔ ۲۱۰

از کمال روشنی در دیده شد جای چراغکس نباشد در جهان امروز همتای چراغ!
راه تاریک است و تو مغرور شمع دل مشوروشنی هرگز نمی‌بینی تو در پای چراغ
مقصد از سوز و گداز و گریه و آه شبشغیر جانبازی نمی‌باشد تمنای چراغ
در شبستان جنون اندر سلوک عاشقیبال صد پروانه می‌چینی ز گل‌های چراغ
صحبت نااهل باشد موجب آزار دلبیشتر از آب باشد شور و غوغای چراغ
مشتری جوشد اگر در ظلمت‌آباد جهانکی کسی داند به جز پروانه سودای چراغ؟!
تا به صبح حشر جز پروانه شمع ادبنیست دیگر ماهی ای طغرل به دریای چراغ!