گنج

شمارهٔ ۲۱۲

یار ما را پیرهن از برگ گل باشد لطیفاز حریر پرتو مه بر رخش دارد نظیف
غنچه‌اش هر دم برد از آتش یاقوت آبکی شود لعل بدخشان با لب لعلش حریف!
این چه نیرنگ است در بازار امکان از غمشهیچ کس خالی نباشد از وضیع و از شریف؟!
آنقدر نخل مرادم بار هجران داد بربرگ عمرم شد خزان چون برگ گل اندر خریف
گشتم از بار تعلق سروآسا ملتویتا که دیدم با قدش گیسوی لبلابش لفیف
بس که کردم در غمش فریاد از شب تا سحرپیکرم چون بال زیر بار محنت شد ضعیف!
طغرل از بس کرده‌ام من وصف سر تا پای اومصرع برجسته‌ام با قامت او شد ردیف