گنج

شمارهٔ ۲۰۸

تا شد از کتم عدم در ملک هستی بود شمعدایه شد پروانه گویا در شب مولود شمع
بس که شب تا روز دارد گریه بر حال جهانجز صدای اشک حسرت کی بود در رود شمع؟!
گرچه باشد جنس او را گرمی بازار شبغیر جان کندن ازین سودا نباشد سود شمع
کردن اهل کرم اندر بلندی شد مثلیک جهان پروانه می‌باشد مطیع جود شمع
باشدش از جوش سودا طالع او مشتریرشک می‌آید مرا از طالع مسعود شمع
در قیام ایستاده با یک پای از شب تا سحرکس نمی‌داند چه باشد عاقبت مقصود شمع؟!
در وفا سر داد هر کس زندگی از سر گرفتاین مثل روشن بود از جسم غم فرسود شمع
گر نباشد شمع کی پروانه باشد در جهان؟!بود این پروانه‌ها نبود مگر از بود شمع؟!
طغرل از جوش غم سودای او معلوم شدکش بود از روغن پروانه گویا دود شمع!