شمارهٔ ۲۰۲
چه امکان است گردد از دلم بیرون تمنایشکه باشد صورتم آیینهسان محو تماشایش
برای انتظار اوست تمهید نفس هر دمکه در آغوش دل از شوق خالی میکند جایش
نگه را سرمه چشم امید حیرت خود کناگر داری هوس از سرمه خاک کف پایش
درستی نیست آسان از شکست مشکل زلفشکه عین عقده میباشد کشاد هر معمایش
درین عشرتسرا گر نشئه عمر ابد خواهیتماشا کن به یاد قد او جوش دو بالایش
نمیدانم چه صیادیست در آیینه چشم اوکه ممکن نیست رستن از کمند زلف گیرایش!
قماش حسن او در جلوه عرض ظهور آمدبود شوری به بازار جهان از جوش سودایش
مرا از جام تقسیم ازل این نشئه ظاهر شدکه میباشد سر عیش ابد در پای مینایش
صفای عارضش از سبزه تر شد زمردگونخط ریحان یاقوت است بر لعل گهرزایش
بود دشت جنون دیوانهام از یک قدم لیکنخیال حلقه آن زلف زنجیریست بر پایش
همین باشد اگر موج تلاطم بحر رحمت راعرق گل میکند امروز من از شرم فردایش
به خون باید نوشتن طغرل این یک مصرع بیدلهنوز از خاک مشتاقان حنایی میشود پایش