گنج

شمارهٔ ۲۰۱

دمد صبح امید من اگر از شام هجرانشنگه خورشید خرمن می‌کند از روی تابانش
چسان آیم به عرض جوهر فرد دهان اوکه حکمت‌ها بود پوشیده در تفریق امکانش!
اگرچه چشم من روشن شد از خاک رهش لیکندماغ شانه تاریک است از زلف پریشانش
خمار چشم او زاهد به خواب ناز اگر بیندبه یک نظاره می‌سازد گرو از نقد ایمانش
نوازش‌نامه‌های وضع جودش گر بیان سازمعرق بر روی حاتم گل کند از شرم احسانش
اگر بر دعوی رویش گل اندر باغ برخیزدکشد دامان زلف او به خاری از گریبانش
به راه وادی عشقش تو را از سر قدم بایدکه عاشق را نباشد باک از خار مغیلانش!
برای لعل شیرین کوهکن جان می‌کند لیکننمی‌ارزد به پیش او به یک جو قیمت جانش!
نگردد هر کس از لاف محبت همسر مجنونبود خاصیت دولت در انگشت سلیمانش!
خوشا از مصرع سلطان اورنگ سخن طغرلشکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش!