شمارهٔ ۲۰۰
بتی دارم که چتر مهر باشد زیب اورنگشفلک بر چشم سازد سرمه خاک لعل شبرنگش
ز هجرانش به تلخی جان شیرین میکنم لیکنچو فرهادم درین کوهسار و کی اندیشم از سنگش؟!
من از فکر میانش کی برون آیم سر مویی؟!بدین مضمون در آغوش سخن بگرفتهام تنگش!
به گلگشت چمن هرگه نقاب از رخ براندازدعرق بر روی گل گل میکند از شوخی رنگش
تبسم با عتاب او سلوک داوری داردچو برگ بید میلرزم من از این صلح و این جنگش!
فسون چشم جادویش به رنگی میبرد دل راکه امکان رهایی نیست از آیین نیرنگش
به چین بهزاد جز چین جبین دیگر نمیبیندکه باشد چین زلف او گریبانگیر ارژنگش
چه سان سر برکشم ز امرش که چون رنگ حنای اوعنان توسن عمرم بود امروز در چنگش!
چه خوش گفتهست طغرل حضرت بحر سخن بیدلبه تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش!