شمارهٔ ۱۹۸
چه خاصیت بود یارب نصیب چشم زهگیرشکه در پرواز میآید دل از شوق پر تیرش؟!
خیال ابرویش کن قطعه رنگین هوس داریکه سرمشق شهادت نیست غیر از مد شمشیرش
به سودای سر بازار غم دیوانه میگردداگر افتد به پای عقل زلف همچو زنجیرش
ز مضمون بلندیهای قدش یک قلم گویمقلم از شاخ طوبا کن اگر خواهی تو تحریرش
چو من هر کس حدیث لعل شیرینش بیان سازدشکر ریزد به هنگام سخن از شهد تقریرش
کمند جذبه شوقش عجب خاصیتی داردکه باشد دانههای دام مطلب خون نخچیرش
شکست رنگ جرعت شد نصیب خامه مانیکه امکان درستی نیست اندر نقش تصویرش
چه افسون است یارب همچو مخمل نرگس او راکه میباشد به خواب ناز و بیدار است تأثیرش؟!
به شام هجر از صبح وصال او مشو غافلکه میجوشد ز پستان عمل شیر از تباشیرش
چه درد سر مرا از اعتبارات محک اکنونعیار صافیای دارم که حاجت نیست اکسیرش!
ز معمار قضا هرگز نبیند روی آبادیبنای خانه هستی که ویرانست تعمیرش!
خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرلعرق کرد آه من آخر ز خجلتهای تأثیرش!