شمارهٔ ۱۹۷
ندانم گرمی خونی که دارد رنگ تأثیرشکه جوهر گل کند آیینهسان از آب شمشیرش
اگر هوشم کند در ظلمت زلفش شبیخون راعسس گر ماه باشد منع نتوان کرد شبگیرش!
کمان ابروی او هرکجا گر ناوک اندازدرسا گردد پر مرغ محبت از پر تیرش
ازآن هر دم کشد تیغ از نیام خویش بر قتلمکه نبود جوهری جز خون من دیگر به شمشیرش!
روان لذت برد از مصحف رویش نظر کردنکه از روحالبیان روح باشد شرح و تفسیرش
نوای پرده غم بس که مضراب دگر داردنمیباشد به جز «عشاق » آهنگ بم و زیرش
عرق گل میکند صبح امید از شام نومیدیبود از مهر شبنم گرمی بازار تأثیرش
به یک دم عمر از قید تعلق نیست آزادیحباب آیینهای دارد که باشد موج زنجیرش
به صبح انفعال از شرم جرعت دم زند عشقمخجالت شبنمی دارد که بیمهریست تصویرش
بنای طاقتم را سوخت طغرل مصرع بیدلکه تاق عمر چون بشکست ممکن نیست تعمیرش