گنج

شمارهٔ ۱۹۶

هر کرا گر دلبرش باشد نباشد دل برشدل برش باشد فدا آنجا که باشد دلبرش
ماه من هرسو نشیند آفتاب آنجا بودچتر خورشید است گویا سایه‌بانی بر سرش
آنکه نوشد درد دودش را نمی‌نوشد دگرگر بود آب زلال از جویبار کوثرش
به نگردد فال اقبال وی از برج شرفهرکه را روز ازل مخصوص باشد اخترش
خانقاه عشق را کش باشد او رشک حرمکی خطیبی چون صراحی باشد اندر منبرش؟!
پیش ازین بی‌باک جانم بود تیغش را عرضلیک می‌ترسم کنون خون باشد اندر جوهرش
ترسمش آزرده گردد از کمال نازکیگر بود از برگ گل فرش قماش بسترش
از پی تحریر اوراق خم ابروی اورشته قوس قزح را ساز تار مسترش!
گر روی چون شانه اندر جعد زلفش مو به موجز دل طغرل نمی‌یابی دگر در چنبرش!